آیا هنوز کسی مانده است؟
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 22:32
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">Adblock test (Why?)
خوشحالم که اینجا هنوز وجود دارد و شما هستید و میشود چیز هایی نوشت که جاهای دیگر نمیشود
-
تاریخ: 1401/2/1 ساعت: 22:32
آن روز در کارناوال نشسته بودیم و کسی که انتظار نداشتم روزی با او همکلام شوم داشت از بار گذشته ای که همراه خودم همه جا میبرم حرف میزد. بعدتر به این فکر کردم که چقدر این بار همراه خوبی بوده است. چقدر تمام این وقت ها ساکت مانده و در تنهایی, بهترین زخم های ممکن را روی پوستم کشیده است. انقدر حرفه ای که ف
مضحک
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 11:46
حالا که این ها نوشته میشوند بعد از روز ها بالاخره توی رخت خواب خودم خوابیده ام. دیروز روی بالکن خانه ی آن پسر کسی که چند دقیقه قبل به دوست داشتنم اقرار کرده بود من را بوسید. دو بار. و من خالی از هر حسی تنها نظاره گر چیزی بودم که داشت اتفاق میافتاد. ناتوان از مکالمه و حرکت. زیر پتوی آبی رنگی که مادرم...
آذر
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:04
باورم نمیشود روزگاری اینجا یادداشت مینوشتم. نوشته های قبلی ارشیو شده اند. من آن آدم نیستم. نمیدانم چرا دارم اینجا مینویسم. قصد خاصی ندارم. شاید بخاطر همین است که جلوی حرکت های انگشتانم روی دکمه های کیبورد را نمیگیرم. اسمم را عوض کرده ام. دریا صدایم میکنند. معماری میخوانم، حالا دیگر کنکور تمام شده. د...
مار
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:04
امروز سیاوش رو به روی بوفه بهم گفت "تو رو میبینم و احساس میکنم داره یه جوکر جدید متولد میشه. احساس میکنم دیگه کم کم باید بازنشسته بشم و برم روی صندلی پارک بشینم و بازی بچه ها رو ببینم. یکی دیگه داره
سفیدبرفی
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:04
نمیدانم در آن ثانیه های عجیب که حس بوسیده شدن مرا به حالت نیمه هوشیار دراورده بود باید چیزی میگفتم یا نه. به قول سیاوش خودم را پشت منطق قایم میکنم و میگویم که نمیدانستم باید چه بگویم ولی خودم هم میدانم که این زنِ مدیرِ درونم را خفه کرده بودم تا هرچه که هست اتفاق بیوفتد. حالا او نمیداند که من میدانم....
1.برگشتم.
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:19
دارم دوباره اینجا مینویسم چون نمیدونم چرا. پستای قبلی رو هاید کردم، تصویر و اسممو عوض کردم. چون تغییر کردم و هر نشونه ای از خود قبلیم اینجا و چیزی که از من نشون داده میشد رو تحت تاثیر قرار میداد. دوست
2.خالی؟
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 1:19
الان که دارم اینو مینویسم مشهدم و توی حرم. شبیه “خالی” از اقا ابی خالی از عاطفه و خشمم و تنها چیزی که دغدغه ی فکریم شده لاک لبپر شده انگشت اشاره ی دست راستمه. پشت سریم داره میگه تا صب صلوات بفرستین ث
بیچاره ی بلوک سه، اتاق ۳۹
-
تاریخ: 1396/11/23 ساعت: 6:56
الان که دارم اینو مینویسم، بعد از یه پروسه ی ده ساعته کشیدنِ دستی پلان تازه تونستم دراز بکشم. تنها چیزی که لازم دارم یه دبه اسید و کسیه که معتقده به معماریا خوش میگذره چون همش دارن نقاشی میکشن. با وجود اینکه انتخاب واحدا داره شروع میشه ما هنوز تحویل داریم و تو دانشگاه هیچ جنبده ای جز دانشجوی معماری ...
برای خودم.
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 13:20
میخواستم همه ی پستامو پاک کنم و دوباره شروع کنم به نوشتن. نوشتن، حقی که اخیرا هم خودم از خودم گرفتم و هم دیگران. میخواستم تغییر ادرس بدم. برای نبودن یه عده که ادرس اینجارو دارن. برای کسایی که تو زندگی حضوریم هستن و نمیخوام یه چیزاییو بخونن. نمیدونم تغییر ادرس کار درستیه یا بهتره از اینجا برم و یه خو...
زخم ها زد راه بر جانم ولی زخم عشق اورده تا کویت مرا
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:24
دقیقا نوشتن همون چیزی بود که گمش کرده بودم. نوشتنِ بی ارایه از اتفاقایی که داره اطرافم میوفته. کاری که از بعد کنکور برام حسرت شده بود و بعد از تموم شدن کنکور فراموشش کرده بودم. حالا با این جوراب پشمی زرشکی روی تخت نشستم و صدای بارونو نمیشنونم. فهمیدم. تنها شدم و یادگرفتم که زندگی خیلی گنده تر از روی...
پاشم پاشم
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:24
خُبه خُبه پاشم بیام اینجا رو یه گردگیری کنم*___*
کسی میدونه برای درمانش باید چیکار کنم؟
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:24
نوشتن یادم رفته. یادم نمیاد اینجا چه شکلی مینوشتم و دوباره خوندن پستای قدیمیم کمکی نمیکنه. همه چیو نصفه نیمه ول کرده بودم. اینجا. دفترچه ی بنفش جدیدم. نوشتنام. کشیدنام. حتی حس میکنم خودمم نصفه نیمه ول کردم. دوباره شروع کردن همه چیز چه شکلیه؟ انگار رفتارم با زندگیم شبیه به رفتارم با قطعه ی 53 دقیقه ا...
بزرگ شدی شنیدم.
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 2:24
الان که دارم فکر میکنم همه ی حالتای اخیرم بخاطر باوری بود که از نتونستن توم کاشته شده بود. باوری که همیشه ازم محافظت میکرد. باوری که دست پدر و مادرم بود. که همیشه نیاز به مراقبت دارم، نیاز به کمک، نیاز به همراهی. که حتی هنوزم هر وقت دارم یه کاری میکنم پیشنهاد کمک میدن با اصرار به اینکه نمیتونم تنهای...
"نجاتِ سرباز فاتمز" یا "ببینین کی برگشته"
-
تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 21:23
فکر میکردم چیزی ترسناک تر از ترکیبِ یه وبلاگ نویس که مدت طولانی ننوشته،اهنگی که معنیشو نمیفهمه، ساعت دوی شب و گرسنگی نیست. اما هست، کسی که برگشته تا خودشو نجات بده! ۷ ۰ ۹۶/۰۵/۲۸ فاطمه (خودکار بیک)
"نجاتِ سرباز فاتمز" یا "ببینین کی برگشته"
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:46
فکر میکردم چیزی ترسناک تر از ترکیبِ یه وبلاگ نویس که مدت طولانی ننوشته،اهنگی که معنیشو نمیفهمه، ساعت دوی شب و گرسنگی نیست. اما هست، کسی که برگشته تا خودشو نجات بده! ۷ ۰ ۹۶/۰۵/۲۸ فاطمه (خودکار بیک)
یک و هجده دقیقه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 0:46
تابستون بعد از کنکورم شبیه ترین واقعیت به گوداله. افتادم توی گودال و راهی برای بیرون اومدن پیدا نمیکنم. میدونی، این روزا انقدر از خودم بیزارم که تنها موندن با خودم بیشترین چیزیه که میتونه ازارم بده. بعضی وقتا تعجب میکنم که چطور این اتفاق افتاد و وقتی پشت سرمو نگاه میکنم فقط چندتا اسم میبینم که دیگه ...
منتظر
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 17:33
تا چند ساعتِ دیگه نتایج کنکور مشخص میشه و تنها چیزی که خوشحالم میکنه اینه که مهمون داریم و تمرکز خونه روی من نیست. حس میکنم رو یه پله ایستادم و نمیدونم قرار برم پایین یا بالا. از این مدام ننوشتن ها خوشم نمیاد کلمات توی مغزم پرواز میکنن و من هیچ جادویی برای مرتب کردنشون ندارم. گیج و خیره به اسمون و
حالا که کنکور تموم شده
-
تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 16:41
انگار زندگی به حالت قبلی خودش برگشته ولی من گیج تر شدم. تو فضا معلق ام و نمیدونم دارم دقیقا چیکار میکنم. فقط از شرایط فعلیم خوشم نمیاد. تکیه به باد دادم و هرجایی که رفت دنبالش میکنم. حالا که فکر میکنم هیچ وقت انقدر وقتِ ازاد نداشتم و شاید بخاطر همین لیستِ کارای بعد از کنکورم تقریبا دست نخورده باقی
پس شد انچه شد.
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 22:08
دیروز روی صندلیِ ١٠٨ توی اتاق ٤٠٤ زیر سومین پنجره نشسته بودمو به احتمالِ غیر واقعی بودنِ همه چیز فکر میکردم، دستام میلرزید و معده ام درد میکرد. جای دو تا سرمِ دیروز ورم کرده بود و نوعی از بنفش شده بود که هنوز اسمی نداره. همه چیز شبیه به انتظارات من بود. دقیق تر یعنی اینکه هیچ صندلی چپ دستی پیدا نک