شش روز مانده به کنکور - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 0:09
همه حرفای پر امید میزنن. من اما میترسم. شبیه بادبادکی شدم که روی هوا معلق مونده و هیچ کس نمیدونه داره سوراخ میشه. ۵ ۰ ۹۶/۰۴/۰۹ فاطمه (خودکار بیک)
. - تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 0:52
سلام فاطمہ نفس نفس های آخر کنکورِ به قول مشاورمون میگه ریاضیا خط شکن های کنکورن ما تجربیا ادامه دهنده راه ان شاءالله معماری جایی که دوست داری قبول بشی :)الآن دیگه برای ما تجربیای بسی زیاد هم دعا کن خیلی زیادیم :/
صرفِ فعلِ زی. - تاریخ: 1396/3/7 ساعت: 1:56
واقعیت اینه که تمام امید به زندگیِ این روزام خلاصه میشه تو یه لیست که برای زندگیِ بعد از کنکورم نوشتم. هیچ درکی از حالِ حاضرم برای نوشتن ندارم. شاید بخاطر همین هم مدتها نمینوشتم. حالا فقط چهل روزِ دیگه مونده. نمیدونم برای زمان هایی که طی کردم دلتنگ میشم یا نه. اما مطمینم الان خیلی قوی تر از گذشته
نتیجه گیری - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 4:23
از تصویر خودم روی شیشه ی بالای اب سرد کن بیزارم. جزییات صورتم را بیش از حد، واضح نشان میدهد. دقیقا شبیه به چشم هایم که زودتر از هر چیز دیگری واقعیت های ذهنم را لو میدهند. خودم هم میدانم که این روزای طی شده هیچ شباهتی به واقعیتم نداشتم. نه چشم ها و نه انعکاسم روی شیشه ی بالای اب سرد کن. قبلا تر ها
متاسفم که قلمم غیرقابل درک شده. - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 21:43
این اعتقاد قلبی من است که هر افسانه ای برای وجود داشتن نیاز به یک داملبدور دارد. شخصی با هویتی تقریبا ناشناخته که به جای مرسی از مچکرم استفاده میکند. یوروس* که شروع به وزیدن کند، با موهای کز خورده در باد روی بالکنی سرد از خاطرات تمام نشده می ایستند و ارام شروع به شمارش معکوس تا زمان ریختن اولین قطره...
اخر نفهمیدم ان شب اشک من بود یا که باران !.. - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 21:43
بعضی حرف ها را نه به راسن میتوانم بگویم و نه به مهری. بعضی حرف ها مثل حالات روحیِ اخیرم. مثل گریه هایی که نمیکنم. واقعیت این است که کنکور تمام زندگیم را مختل کرده و من نمیتوانم ضعیف بودنم را به کسی نشان دهم. چند هفته پیش گوشه ی اتاق مطالعه همه ی حرف های نزده عم گریه شد و ریخت روی یقه ی لباسِ زهرا. ا...
غیرِ عنوان پذیر - تاریخ: 1395/12/6 ساعت: 7:13
برای تمام شدنِ این چهار ماه لحظه شماری میکنم. برای به هم چسباندن تکه هایی از خودم که جدا کرده بود و احتمالا تا به امروز در نقاطی مرموز از ذهنم به حیات خودشان ادامه میدهند. درونگرایی تشدید شده ام تبدیل به یک روزمرگی دلپذیر شده است. انگار که دنیایی کشف نشده در من جریان داشته باشد. هرچند ناتوانی ام در ...
تاثیرات ماتاخر کنکور ٢ - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 16:18
در نقطه ی امنم دراز کشیده ام و منتظرم دو روز دیگر بگذرد تا هجده ساله شوم. متاسفانه به شروع های طوفانی اعتقاد دارم و همه ی این سالها در چنین موقعیتی در نقاط امنم منتظر یک نشانه یا اتفاق میمانم. حتی اتفاق های ساده ای مثل خواندنِ معنای مثلث در هنرهای تجسمی یا حضور در بیست و هشتمین روز تاریخ! کنار همه ی...
دورانِ پسا هجده. - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 16:18
روزهای اخیر به دیدن ها و فکر کردن ها میگذرد. به فکر های گرداب مانندِ قبل از تصمیم. به تمامِ ترکیب های ابیِ رنگ! تمامِ این نه روزی که از هجده سالگیم میگذرد اشتباه فکر میکردم و امروز این را فهمیدم! پیراهنِ گپِ شیری رنگم را پوشیده ام و به استین هایش نگاه میکنم. همرمان به اشتباه هایم هم فکر میکنم. استین...
and if the night is burning i will cover my eyes - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 16:18
دقیقا اوضاع به سادگی همین روزها میتواند پیچیده و ترسناک شود. واقعیت امر این است که تمایل زیادی برای فرار کردن دارم. حس میکنم برای همه چیز بیش از اندازه کوچک و ناتوان هستم. بهمن ماهِ ترسناکی است. میتواند دقیقا شبیه به اسمش باشد. توده ای برف در انتظار محرکی برای سقوط. انتظار کشیدن را دوست ندارم.. یعنی...
ماهی هایی که وجود ندارند. - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 16:18
روزهای عجیبی دارم. احساس عمیقی از تغییر و بهتر شدن در من جریان پیدا کرده است. تمام تلاشم را میکنم که هیچ چیز شبیه به قبل نباشد. واقعیت امر این است که در هیچ نقطه ای از زندگیم به اندازه ی این روزها ذهن خلوتی نداشته ام و این احتمالا بهترین اتفاق درونیِ حال حاضر برای من باشد. تمایلات عجیب و غیرقابل توج...
"بنمای رخ که خلقی:))" یا "آِی ام زنده!" - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 6:48
+ حقیقت این است که هیچ جای زندگیم به اندازه ی این روزها همزمان غرق در چیزی و فراری از ان نبوده ام. حالتی عجیب و در عین حال منحصر به فرد. از ان مدلهایی که حوصله ی توضیح دادنش را هم ندارم!بهتر است بگویم توانایی توضیح دادن یا حتی شبیه به چیزی کردنش را. انگار روزمرگی متحرکی شده باشم که شرایطش را دوست دا...
اخیرا کنترلی بر افکار و نوشته هایم ندارم و فکر میکنم فاجعه بار تر از این هم ممکن باشد. - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 6:48
حس میکنم ادم های ان بیرون ساختمانی از من برای خودشان ساخته اند که به دلیلِ اولین خشتِ کج، در حال کج رفتن تا ثریاست و من، چهار قدم ان طرف تر، روی بلوک های پیاده رو ایستاده ام و در سکوت، فقط نگاه میکنم! در عوض اما این را خوب فهمیدم، کسی که هفت تیر روی شقیقه ات گذاشته یک قدم عقب تر از کسی ست که فکر میک...
کنکور،وحشی و تنها. - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 6:48
خودکار رنگی های جدیدی که قرار بود حالم را خوب کند در جیب چپم بود و دقیقا در همان لحظه فهمیدم زندگی اخیرام دقیقا به دو بخشِ صورتی و خاکستری تبدیل شده است. چیزی خالی از مفهوم های قبلی و احتمالا بعدی! یعنی در برهه ای از خودم زندگی میکنم که فکر نمیکنم دیگر تکرار شود. پر از مفهموم هایی که شاید هیچ زمانِ ...
تاثیرات ماتاخرِ کنکور به صورت mp3 - تاریخ: 1395/10/10 ساعت: 6:47
زیاد ننوشتن خوب نیست. حقطیِ جمله می اورد. حرف ها باد میکنند و انقدر بزرگ میشوند که نمیتوانی انها را کنار هم بگذاری! بعد شاید بترکی! از ان ترکیدن های نارنجی که هیچ کس جز صاحبش متوجه اتفاق افتادنشان نمیشود! مثل وقت هایی که تنها بخاطر این حالت خوب است که فراموش کرده ای بد بوده ای و زمانی که ساعتِ هفت ظ...
شبیه ماتروشکاهای روسی شده ام! - تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 2:30
امروز داشتم به راسن از رنگِ پاییز امسال میگفتم،که چقدر صورتی پررنگ است و به طرز عجیبی با همه ی پاییز های عمرم فرق میکند. یعنی وقتی موقعیتهای جدید قسمتِ ناشناخته ات را رو میکند همه چیز شکل دیگری میگیرد! یعنی این منِ خجالتیِ کم رو که صدای حرف زدنش به گوشِ خودش هم نمیرسد، بیش از حد دخترانه است و من هیچ...
تلاش برای روزانه نویسی یا گزیده چیزهایی که نمیتوانم کنترل کنم :))) - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 8:14
+ زیر و رو کردن ارشیو این وبلاگ فقط بیشتر ثابت میکند که من بجای وقایع از حس ها مینویسم! در واقع من زندگیِ پر ماجرایی برای نوشتن ندارم. تنها پر ماجراهای من حس ها و افکارم هستند. و شاید انقدر به نوشتن از انها عادت کرده ام که حنی در برخورد با وقایع هم از حس هایم مینویسم. این احتمال زمانی برایم قوی تر ش...
بعضی وقتها فکر میکنم کاش همه چیز از اول شروع میشد ! .. - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:53
تابستان در حال تبدیل شدن به یکِ مرداد است و من در حالِ خفه شدن در حسِ عدم رضایت درونی! به این نتیجه رسیدم که تنها تاثیرِ کمالگرا بودن (حداقل برای من) این است که در نهایت هیچ کاری نمیکنم! یعنی حتی اگر کاری هم میکنم ان را نکرده به حساب می اورم و دوباره در لیستِ انجام نداده ها قرار میگیرد و این مزخرف ا...
تفکرِ دیفالتِ فعلی - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:53
بعضی وقتا به جای فکر کردن بهش ، باید انجامش بدی ! حتی اگه برات بی معناست یا مثل اسپریِ بی حسیِ قبل از امپول دندون پزشکی تخله و دهنتو لمس میکنه! .. حداقلش اینه که بالاخره تموم میشه و میتونی بری پی کارِ خودت ! پی نوشت : همه ی سهم مون از تقویم مبارک :) و سپاس از تبریک هاتون :))
یوهاهاهاهاها - تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 22:53
بعد از این همه نوشتن و پاک کردن فقط میتونم بنویسم اگر همه اون بیرون اسم "خودباوری" و "اعتماد به نفس" رو "خودشیفتگی" و "غرور" میذارن ، ترجیح میدم همون خودشیفته ی مغرور باشم تا ترسوی منفی نگری که همه ی این سالها بودم !بعضی وقتا ما واقعا لیاقتشو داریم .. واقعا خوبیم ولی میترسیم اینو باور کنیم ! این ماج...

برچسب‌های مرتبط

بنمای رخ که خلقی | بنمای رخ که باغ و گلستانم | بنمای رخ که آرزوست | دعا برای تلاش روزانه | جاده میرقصد به ساز | جاده میرقصد به ساز بی محابا | چفت شدگی | and justice for all | like clockwork | نیمه ی من